تبليغاتX
...اندوه شرق

...اندوه شرق

..:خونه ی اجاره ای داری برای یک آدم تنها ؟قلبشو پیش میده جونشو ماه به ماه!...:..

شب دردناک...

شب بود و باد سراسیمه در کوچه های باریک می وزید و قصه ای را می نوشت

 سرد بود ولی آنقدر محکم ایستاده بود که سرما نمی توانست از تصمیمی که گرفته است

منصرف اش کند

 نگاهش روی جاده ای که انتهایش در تاریکی فرو رفته، خیره مانده بود و گاهی چند قطره اشک

 گونه های زخمی اش را خیس می کردچه دردناک بود  ولی می رفت وفاصله میگرفت.....

    

[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 16:6 ] [ آلاله ] [ ]


پسرنوح ودختر آدم.....

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد :نه ، هرگز همسری

ام را سزاوار نیستی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که برکشتی سوار

 نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی ، به پیمانش و پیامش

 نیز.غرورت ، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها !

پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آن که بر

کشتی سوار است . من خدایم را لابلای توفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت : ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتارشدی

 ،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود،پس گردنی خدا

بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت :آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن

است از دستشان برود. اما من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز

می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را

 از کفم نمی برد.

دختر هابیل گفت:باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد

شد.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت :شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت

توبه نیز داشته باشد.شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم

داده باشد!

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و گفت:شاید. شاید پرهیزگاری من به ترس و تردیدآغشته

 باشد. اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون

و خطا این همه نیست.

پسر نوح گفت :به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش. پیش از آنکه دستهای درخت به

نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور

 کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.

من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست .راه تو زیباتر است ، راه تو

مطمئن تر است.

پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که

منتظر است و سالهاست که با خود میگوید:آیا همسریش را سزاوار بودم!

 

 

[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 16:12 ] [ آلاله ] [ ]


کاش میدانستی...

 

امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود


وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم


و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است


و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید


و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند


منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟


من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!


حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم که


رویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!


وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد


این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت


در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است


خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام


اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی


چه برسد به شنیدن فریادم در زیر آب

 

[ چهارشنبه 1391/01/23 ] [ 14:20 ] [ آلاله ] [ ]


خدایا...

گفت میخوام یه یادگاری بنویسم تاهمیشه برات بمونه

گفتم :کجا؟

گفت:روقلبت

گفتم :می تونی؟

گفت:آره زیادسخت نیست

گفتم:بنویس تابرای همیشه بمونه

یه خنجربرداشت و نوشت...

گفتم:ابن چیه؟؟؟؟؟

گفت:هسسسسسسسسسسسسس

ساکت شدم...

گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟

خنجروروبرداشت و با قسوت تیز اون نوشت

دوست دارم دیوونه!!!!!!!

اون رفت خیلی وقته...

کجا؟

نمیدونم....

اماهنوز زخم خنجرش یادگاری روقلبم مونده

خدایا عشقم برگرده
[ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 13:5 ] [ آلاله ] [ ]


...

 

   اگر"او"برای "تو" ساخته شده


  "من"برای "تو" ویران شده ام

 

[ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 12:56 ] [ آلاله ] [ ]


عشق چیست؟

عشق چیست؟

حدیثی است که  بانگاه آغازمیشود

بالبخند شیرین میشه

بابوسه به اوج میرسه

وبااشکی پراز اندوه به پایان میرسه
[ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 12:54 ] [ آلاله ] [ ]


یه روز...

 

روزاول گل سرخی رو برام اوردی و گفتی برای همیشه دوست دارم

روزدوم گل زردی آوردی وگفتی دوست ندارم

وروزسوم گل سفیدی آوردی سرقبرم گفتی منوببخش فقط یه شوخی بود

 

[ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 12:52 ] [ آلاله ] [ ]


فقط یه دقیقه....

 

درعرض یه دقیقه میشه یه نفر روخوردکرد

درعرض یه ساغت میشه یه نفر رو دوست داشت

درعرض یه روزمیشه عاشق شد

ولی.......

یه عمرطول می کشه تا کسی رو که دوسش داشتی رو فراموش کنی

 

[ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 12:50 ] [ آلاله ] [ ]


 

دست هاییم را دایره وار دورت حلقه میکنم عزیزکم.

مبادا فکر کنی داستان "اسارت" است!

این حکایت را به "مراقبت" تعبیرش کن.....

[ دوشنبه 1391/01/07 ] [ 18:46 ] [ آلاله ] [ ]


دختروپسر خطی...

 

یکی بود یکی نبودتوی دل یک دفترنقاشی یک دخترخطی تنهابا لباس آبی بود.که رنگ موردعلاقه اش یک نوع آبی خاصی بود.چندصفحه اون ورترهم یک پسرخطی تنها بالباس آبی بود.یک روزاون دوتا خیلی اتفاقی باهم آشناشدن دخترآبی عاشق رنگ آبی بو دگفت واااای شماهم رنگ آبی رو دوست دارین پسرخطی گفت بله من عاشق رنگ آبی هستم.اونو باهم خیلی حرف میزدند ولی حرفاشون تمومی نداشت  یه روزدخترخطی به پسرخطی گفت دوست داری بیای صفحه ی من پسر گفت آره.هردورفتن توصفحه ی دختر خطی اما چون صفحه اندازه ی دختربود پسرخطی قدبلند سرش ازکادرنقاشی بیرون زد.دیگه وقتی میخواستن حرف بزنن راحت نبودن دخترنمیتونست توی چشمان پسرنگاه کنه.پسرخطی گفت بهتره بریم توی صفحه ی من دخترخطی قبول کردولی چون پسرخطی قدبلند وباریک بود جای کافی برای هردو وجودنداشت.پسرخطی گفت یه فکربیابغل من اینطوری هردومون جامیشیم چندروز همینطوری      گذشت دخترگفت من دلم میخواد راه برم میخوام بازی کنم وتوچشم ببندی من قایم شم.دخترگفت بهتره ازنقاشمون کمک بگریم که واسمون یه صفحه بکشه .هردوتاشون دادزدن ای نقاش مهربون توروخداماروببرتوی یه صفحه ی بزرگتر.نقاش صداشونو شنیدویه دفتربزرگ وقشنگ آوردوگفت برین توی اون.بعدهردوتایی دست هم رو گرفتن و رفتن صفحه بزرگ بود اونا باهم بازی میکردن ومیخندیدند  یه روزهردوی اونااحساس کردن توسینه شون صدایی میاد هردوتاساکت بودن دیگه بازی نمیکردن وازقایم شدن خبری نبود اصلا دوست نداشتن یه لحظه هم دستای خط خطی شون رو ول کنن همش باهم حرف میزدندوازآرزوهاشون می گفتن وباهم درد دل میکردن تااینکه یه رئزاحساس کردن ازاین صفحه ی بزرگ وسفیدخسته شدنداونامیخواستن به یه صفحه ای برن که خیلی متفاوت باشه.هرروزصدای قلب های اونابلندترمیشدیک روزچشم نقاش افتادبه اونا ودیدکه دست های هم رو محکم گرفتن و ساکت دریک گوشه نشستن گفت آهای آدم خطی ها چراغمگین هستید؟شماهاکه دوست داشتیدهمیشه باهم بازی کنید دخترخطی گفت آره نقاش مهربون ماهنوزم میخوایم باهم بازی کنیم امانمیدونم چرانمیتونیم دستای هم رو ول کنیم ونمیخوایم ازهم جداشیم نقاش گفت حتما دلتون واسه صفحه های شخصی خودتون تنگ شده هرودفریازدند نه وهمدیگه روبغل کردن.نقاش قلمش روبرداشت ویه شاخه کنارگل کشیدپسرخطی نگاهی به گل کردورفت طرف گل واونوچید ورفت پیش دخترخطی وگفت عزیزم خیلی دوست دارم ودادبه دختر.نقاش سادگی احساس اونارودید وگریه اش گرفت ویک قطره ازاشکش ریخت روصفحه وبعدقطره ی دوم  سوم و...دختروپسرخطی هم دیگر روبغل کردن ودخترگفت من شنیده بودم بارون خیلی قشنگه اما نمیدونستم تااین حدباشه.اوناچشماشونو بستندوقتی نقاش آروم گرفت .گفت بچه های عزیز چشماتونوبازکنین وقتی چشماشونوبازکردندهردوفریادزدند واااای چه رنگ های زیبایی نفاش مهربون اونارواین دفعه وبرای همیشه کناریه دریا و روی یه دامنه که خورشید میرفت که غروب کنه کشیده بودودختر وپسرخطی ازتپه بالارفتندوروبه دریا نشستند دخترخطی گفت من خیلی دوستت دارم وپسرخطی گفت منم بی تومیمیرم بعدهم دیگه روبغل کردن و تاآخرتواون صفحه ثابت موندن.

[ جمعه 1391/01/04 ] [ 14:12 ] [ آلاله ] [ ]